تبليغاتX
اشك
ردپاي اشك
سلام دوستان عزیز سلام به روی ماهتون وای که چقدر دلم واستون تنگ شده

دیگه باید شروع کنم کتاب زندگیمو درست ورق بزنم دارم روزهایی رو پشت سر میزارم روزهاییی که شاید دیگه هیچ وقت برنگردن باید قدر ثانیه های زندگیمو بدونم باید سخت بخونم  به قول بچه ها این غول بزرگ و شکست بدم البته اول امیدم به خداست شما هم برای من و دوستای گلم دعا کنید دوست دارم به هر چی که میخوام برسم البته خودخواهیه اما خب خواستن توانستن است  پس واسم دعا کنید می خوام دیگه درست تصمیم بگیرم و درست ادامه بدم خدا جونم خودت کمکم کن  تنها امید ناامیدیم و تنها پناه بی پناهیم تویی  

باید ۱ روزی شروع کنم استارت بزنم گاز بدم البته با دوستای گلم به مخصوصا ف . ر  و ش. ر

خدا کنه امسال همه چیز بهتر بشه هیچ مانع شکستم نشه برام دعا کنید فعلا بای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 22:44  توسط مهسا | 
 

 

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره

گاهی وقت‌ها دلت می گیره وقتی می‌فهمی خیلی کار‌هارو یه جور دیگه باید انجام می‌دادی

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی می‌فهمی که چقدر ساده‌ای

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی می‌فهمی که خوب بودن به درد نمی‌خوره، باید پست بشی

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی حس می‌کنی چقدر تنهایی

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی می‌فهمی هیچ چیز اون چیزی نشد که دلت می‌خواست

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره از این که باید اینقدر تظاهر کنی چیزی برات مهم نیست

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:42  توسط مهسا | 

سالی که گذشت سالی عجیب بود.

سالی که گذشت سال جدایی بود. سالی که گل یاس گلبرگهایش را رایگان فروخت ، نیلوفر آبی در مرداب خودخواهی خود غرق شد. کمر پدری در زیر بار مشکلات شکست و گونه هایش از شرم زن و فرزند سرخ شد. سالی که پدری از پدر بودنش استعفا داد. موهای مادری از غصه ها سفید شد و دعاهایش در گوشه چهار دیواری خشتی خانه مدفون شد. سالی که مادری در گوشه اتاق غم ها خورد. پسری در زیر بار طعنه ها پنهان شد و آرزوهای و امیدها را در گورستان خیالش به خاک سپرد. دختری در انوار صبحگاهی از دختر بودنش پشیمان شد و کودکی بخاطر فقر پدر و مادرش چون ابر بهاران هر روز گریست.

سالی که دوست داشتن حرام شد و پرواز برای مدتها غیر ممکن بنظر رسید. جنگلها تک درخت شدند و قبیله ها خانه ها. به محبت و راستی و عشق جایزه بهترین دروغ سال را دادند و صداقت را نادرترین صفت سال نامیدند و دورویی  را به حراج گذاشتند.

و من به خود قول داده بودم همه چیز را کنار بگذارم و به همه چیز شک کنم و هیچ حرفی و خبری نگویم جز دروغ.حتی به چشمهای خیس خود در آینه........

ناگفته نماند. سالی که گذشت سال وصال بود.نسیم لنجنزار قلبم را به حراج گذاشتم. با سرنوشت معامله کردم. ستاره ای خریدم از نوع دست نیافتنی که هر شب نگاهی به آن بیندازم و با هر چشمک زدنش زنده شوم.......

آه ای خدا!!!! خدا کند امسال همه چیز بهتر شود. خدا کند چنگیز تازه ای از راه نرسد. قلبم را فتح نکند. سر آرزوها و امیدهایم را نبرد و دفتر خوبی ها را نسوزاند. خدا کند وجودم را به یغما نبرد. خدا کند کسوف و تاریکی دایمی نشود و دوباره آن خورشید از پشت سیاهی بیرون آید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 23:50  توسط مهسا | 

سلام

چند وقتي ميشه كه آپ نكردم ديدم لحظه خيلي قشنگي دلم نيومد وبلاگمو تنها بزارم اومدم كه آپ كنم .

سال۱۳۷۸ تحولي دوباره را به شما دوستان بهاري خودم تبريك ميگم سال خوب و خوشي سرشار از سعادت و سر بلندي را براي شما آرزو دارم .

لحظه ي سال تحويل لحظه ي قشنگيه بيايين همه براي هم ديگه دعا كنيم .

من اميدوارم همه به آرزوهاي رنگيشون برسن خدايا به من حقيرم كمك كن .

دوستان منو فراموش نكنين سخت به دعاتون نياز دارم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 21:25  توسط مهسا | 

ایران: نوروز بزرگترين جشن ملى ايرانيان سابقه اى هزاران ساله دارد. از گذشته هاى دور آريايى هاى ساكن در فلات ايران روز اول سال و آغاز بهار را به برگزارى مراسم ويژه و توأم با سرور و شادمانى اختصاص مى دادند. برخى پژوهشگران ، ريشه تاريخى اين جشن را به »جمشيد پيشدادى» نسبت مى دهند و نوروز را »نوروز جمشيدى» مى خوانند.
اين گروه معتقدند كه جمشيدشاه بعداز يك سلسله اصلاحات اجتماعى بر تخت زرين نشست و فاصله بين دماوند تا بابل را در يك روز پيمود و آن روز (روز هرمزد) از فروردين ماه بود. چون مردم اين شگفتى از وى بديدند جشن گرفتند و آن روز را »نوروز» خواندند. اما عاملى كه »نوروز» را از ديگر جشن هاى ايران باستان جدا كرد و باعث ماندگارى آن تا امروز شد، «فلسفه وجودى نوروز» است: زايش و نوشدنى كه همزمان با سال جديد در طبيعت هم ديده مى شود.
دكتر ميرزايى جامعه شناس در اين باره مى گويد: «يكى از نمودهاى زندگى جمعى، برگزارى جشن ها و آيين هاى گروهى است، گردهم آمدن هايى كه به نيت نيايش و شكرگزارى و يا سرور و شادمانى شكل مى گيرن.  برهمين اساس جشن‌ها و آيين‌هاى جامعه ايران را هم مى توان به سه گروه عمده تقسيم بندى كرد: جشن ها و مناسبت‌هاى دينى و مذهبى - جشن هاى ملى و قهرمانى و جشن هاى باستانى و اسطوره‌اى. جامعه ايران در گذشته به شادى به عنوان عنصر نيرو دهنده به روان انسان، توجه ويژه‌اى داشتند. آنها براساس آيين زرتشتى خود چهار جشن بزرگ و ويژه تيرگان ، مهرگان ، سده و اسپندگان را همراه با شادى و سرور و نيايش برگزار مى كردند.
دراين بين نوروز بنا به اصل تازگى بخشيدن به طبيعت و روح انسان همچنان پايدار ماند. گرچه باتوجه به قانون تغيير پديده هاى فرهنگى ، نوروز هم ناگزير نسبت به گذشته با دگرگونى هايى همراه است.
به هرحال در آيين‌هاى باستانى ايران براى هر جشن «خوانى» گسترده مى‌شد كه داراى انواع خوراكى‌ها بود. خوان نوروزى «هفت سين» نام داشت و مى‌بايست از بقيه خوانها رنگين تر باشد.
اين سفره مــعــمـولاً چـندســاعــت مانــده به زمان تـــحويل ســـــال نو آمـــاده بود و بر صفحه اى بلندتر از سطح زمين چيده مى شد. همچنين ميزدپان (MAYZADPAN) به منظور پخش كردن خوراكى‌ها در كنار سفره گماشته مى‌شد. اين خوان نوروزى برپايه عدد مقدس هفت بنا شده بود. توران شهريارى، سخنران جامعه زرتشتى معتقد است: «تقدس عدد هفت از آيين مهر يا ميتراست و به سالهاى دور باز مى گردد. در اين آيين هفت مرحله وجود داشت براى اينكه انسان به مقام عالى و آسمانى برسد. پس عدد هفت از پيش از زرتشت براى انسان عزيز بوده و در آيين هاى مختلف و به نمادهاى گوناگون ديده مى شود، مانند هفت آسمان، هفت دريا، هفت گياه و...» همچنين اسناد تاريخى از برپايى سفره هفت سين به ياد هفت امشاسپندان خبر مى دهند؛ طبق اين اسناد، هفت امشاسپندان مقدس عبارت بودند از:
اهورامزدا(به معنى سرور دانا)، و هومن (انديشه نيك ) ، ارديبهشت (پاكى وراستى )، شهريور (شهريارى آرزو شده با كشور جاودانى )، سپندارمزد (عشق و پارسايى ) ، خرداد (رسايى و كمال ) و امرداد (نگهبان گياهان).
اما در بسيارى از منابع تاريخى آمده است كه «هفت سين»  نخست «هفت شين» بوده و بعدها به اين نام تغيير يافته است.
شمع، شراب ، شيرينى ، شهد (عسل) ، شمشاد، شربت و شقايق يا شاخه نبات، اجزاى تشكيل دهنده سفره هفت شين بودند. برخى ديگر به وجود «هفت چين» در ايران پيش از اسلام اعتقاد دارند. سخنران جامعه زرتشتى در اين باره مى گويد: «در زمان هخامنشيان در نوروز به روى هفت ظرف چينى غذا مى‌گذاشتند كه به آن هفت چين يا هفت چيدنى مى گفتند.

بعدها در زمان ساسانيان هفت شين رسم متداول مردم ايران شد و شمشاد در كنار بقيه شين هاى نوروزى، به نشانه سبزى و جاودانگى برسر سفره قرارگرفت. بعد از سقوط ساسانيان وقتى كه مردم ايران اسلام را پذيرفتند، سعى كردند كه سنت‌ها و آيين‌هاى باستانى خود را هم حفظ كنند.
به همين دليل، چون در دين اسلام «شراب» حرام اعلام شده بود، آنها، خواهر و همزاد شراب را كه »سركه» مى شد انتخاب كردند و اينگونه شين به سين تغيير پيداكرد.»
البته در اين‌باره تعابير مختلفى وجوددارد. چنانچه در كتاب فرورى آمده است: كه در روزگار ساسانيان، قابهاى زيباى منقوش و گرانبها از جنس كانولين، از چين به ايران وارد مى‌شد.  يكى از كالاهاى مهم بازرگانى چين و ايران همين ظرف‌هايى بود كه بعدها به نام كشورى كه از آن آمده بودند «چينى» نام گذارى شد و به گويشى ديگر به شكل سينى و به صورت معرب «سينى» در ايران رواج يافتند. به هرروى خوراكى‌هاى خاصى بر سفره هفت سين مى‌نشينند كه عبارتند از: سيب، سركه، سمنو، سماق، سير، سنجد و سبزى (سبزه)
خوراكى هايى كه به نيت هاى گوناگون انتخاب شده اند:
سمنو: نماد زايش و بارورى گياهان است و از جوانه هاى تازه رسيده گندم تهيه مى شود.

سيب: هم نماد بارورى است و زايش. درگذشته سيب را درخم هاى ويژه اى نگهدارى مى كردند و قبل از نوروز به همديگر هديه مى دادند.

مى گويند كه سيب با زايش هم نسبت دارد، بدين صورت كه اغلب درويشى سيبى را از وسط نصف مى كرد و نيمى از آن را به زن و نيم ديگر را به شوهر مى داد و به اين ترتيب مرد از عقيم بودن و زن از نازايى رها مى شد.

سنجد: نماد عشق و دلباختگى است و از مقدمات اصلى تولدو زايندگى. عده اى عقيده دارند كه بوى برگ و شكوفه درخت سنجد محرك عشق است!

سبزه: نماد شادابى و سرسبزى و نشانگر زندگى بشر و پيوند او با طبيعت است.
درگذشته سبزه ها را به تعداد هفت يا دوازده كه شمار مقدس برج هاست در قاب هاى گرانبها سبز مى كردند. در دوران باستان دركاخ پادشاهان ۲۰ روز پيش ازنوروز دوازده ستون را از خشت خام برمى آوردند و بر هريك از آنها يكى از غلات را مى كاشتند و خوب روييدن هريك را به فال نيك مى گرفتند و برآن بودند كه آن دانه درآن سال پربار خواهدبود. در روز ششم فروردين آنها را مى چيدند و به نشانه بركت و بارورى در تالارها پخش مى كردند.

سماق و سير نماد چاشنى و محرك شادى در زندگى به شمار مى روند. اما غير از اين گياهان و ميوه هاى سفره نشين، خوان نوروزى اجزاى ديگرى هم داشته است: دراين ميان « تخم مرغ» نماد زايش و آفرينش است و نشانه اى از نطفه و نژاد. «آينه» نماد روشنايى است و حتماً بايد در بالاى سفره جاى بگيرد. «آب و ماهى» نشانه بركت در زندگى هستند. ماهى به عنوان نشانه اسفندماه بر سفره گذاشته مى شود.

و «سكه» كه نمادى از امشاسپند شهريور (نگهبان فلزات) است و به نيت بركت و درآمد زياد انتخاب شده است.
شاخه هاى سرو، دانه هاى انار، گل بيدمشك، شير نارنج، نان و پنير، شمعدان و... را هم مى توان جزو اجزاى ديگر سفره هفت سين دانست. «كتاب مقدس» هم يكى از پايه هاى اصلى خوان نوروزى است و براساس آن هرخانواده اى به تناسب مذهب خود، كتاب مقدسى را كه قبول دارد بر سفره مى گذارد.
چنانچه مسلمانان قرآن، زرتشتيان اوستا و كليميان تورات را بر بالاى سفره‌هايشان جاى مى‌دهند. بر سر سفره زرتشتيان دركنار اسپند و سنجد، « آويشن» هم ديده مى شود كه به گفته موبد فيروزگرى خاصيت ضدعفونى كننده و دارويى دارد و به نيت سلامتى و بيشتر به حالت تبريك بر سر سفره گذاشته مى شود.
در هرصورت او پيروز است و نامش خجسته است و از نزد خدا مى آيد و خواهان نيك‌بختى است و با تندرستى و گوارايى وارد شده است و سال نو را به همراه آورده است! 

برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهلست جفای بوستانبان
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 20:1  توسط مهسا | 

 

 

سحر در سجده ی پاکی

تو را در زجه های قلب بیمارم دعا کردم

هزاران بار

در اندوه و تنهایی

تو را درهایهای گریه و اشکم صدا کردم

تو را من تا سحر

هر شب به تنهایی دعا کردم

 

دریغ از درد تنهایی

دریغ از آه سرد و اشک رسوایی

که در دنیای بی مهری

کسی از دل نمی تابد

و من در آسمان و کهکشان اینچنین دنیای بد عهدی

تو را خورشید پاک آسمان عشق کردم

تو را من عاشقم عاشق

تو را با عشق و مستی من وفا کردم

 

 

عجب دنیای بدعهدی

عجب دنیای صد رنگی

عجب رنگ پر از ننگی

چرا اینگونه بی رحمی ؟

چرا از خود نمی پرسی؟

چرا با من چنین کردی ؟!

من اینجا در تمام لحضه هایم

نام زیبای تو را فریاد کردم

تو را در کفر این هستی ،خدا کردم

خدایا من تو را اینگونه با خود آشنا کردم

از آن روزی که مهر از من گستی

تو را من تا خدا فریاد کردم

دعا کردم دعا کردم تو را من از هر بلایی رها کردم

 

 

عجب دنیای بی رحمی

نمی دانم  خدایا

من چرا بیگانه ای را با دل دیوانه خود آشنا کردم

چراااااااااااااااااا؟!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 22:42  توسط مهسا | 

 

 

 

میروی با اشک حسرت دیده ام را تر کنی

                                             می روی تا با نبودن عشق راپر پر کنی

                                                         آن همه گفتی نگاهم با نگاهت زنده است

                                                                      من نباشم میتوانی روزها را سر کنی

                                                                                           در نبودت گریه کردم آینه احساس کرد

                                                                          آینه شو گریه ام را حس کنی باور کنی

                                                      سبز در عشقت شدم تو دانستی ولی

                                عاقبت می خواستی در قلب من خنجر کنی

                  بعد تو درسینه نامت می شود یک خاطره

کاش می شد قه عشق مرا باور کنی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 22:40  توسط مهسا | 

 

نفرینت می کنم اما هنوزم دلم اسیره

 

یه روزی خودت می فهمی یه روزی که خیلی دیره

 

من میرم واسه همیشه هیچی تنهایی نمیشه

 

فکر میکردی بر میگردم حالا باورت نمیشه

 

گریه نکن گریه نکن گریه نکن اشکاتو باور ندارم

 

بازم داری دروغ میگی دروغ میگی من که ازت نمیگذرم

 

آخه دیگه باور ندارم عزیز دلم حتی اگه بگی دوست دارم

 

نمیدونم تو دل به کی بستی قلبمو شکستی چاره نیست باید برم

 

اگه به پام بیفتی بگی دروغ نگفتی دیگه باور ندارم اینو بدون که باختی

 

دیر اومدی عزیزم باید تنها بمونی باید برم که شاید تو قدرمو بدونی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 22:38  توسط مهسا | 

 

      

سلام به شما که بهترینید

امیدوارم همیشه مثل گل باشید اما عمرتون مثل گل نباشه

خوش آمدید

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 8:22  توسط مهسا | 

 

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما میشکنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 8:0  توسط مهسا | 

 

 

                د: داشتن تو برای لحظه ای به تمام عمر بی کسی ام می ارزد

و: وابسته تپش های قلبت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد

س: سرسپرده  برق نگاه توام لحظه ای که مرا به آغوش گرمت مهمان می کنی

ت: تک ستاره شب های بی فانوسم شدی زمانی که از خدا تکه ای نور طلب کردم

ت: تپش های قلبم در گرو حضور توست که در رگهای زندگیم جاری ست

د: دوری از تو درد آورترین مجازات دنیاست

ا: آرامش تک تک لحظات زندگی ام به لبخند زیبای تو وابسته ست

ر: روشنی بخش زندگی و رنگ آمیزی زیبا برای رویاهای من هستی

م: معنی دوست داشتن یعنی این......................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 7:49  توسط مهسا | 

 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

 

 

آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی

 

 

مژه بر هم نزدم تا که زدستم نرود

 

 

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 7:36  توسط مهسا | 

 

مرگ پایان کبوتر نیست.

مرگ در ذهن اقاقی جاریست.

مرگ در آب هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می­گوید.

و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت.

ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 5:7  توسط مهسا | 
 

 

 

 

کسی را که دوست داری تو را دوست نمي دارد ...
کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ...
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ...
به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ...و اين رنج است ...


به سه چيز تکيه نکن ، غرور ، دروغ و عشق.آدم با غرور مي تازد، با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد .

دل دليلی دارد که عقل از آن آگاه نيست.

چه فاجعه ایست آن لحظه که یک مرد میگرید.

هر کس عالم را آنچنان می بیند که خود هست.

هم نشین نیک از تنهایی بهتر است و تنهایی از همنشین بد بهتر ، مالی را به امانت بسپاری بهتر از آن است که مهر و موم کنی و مهر و موم کنی بهتر از آن است که کسی را متهم سازیم .

خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز خود چگونه مردن را خواهم آموخت.

خدایا ; رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد . قوتم بخش ، تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم...

خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 20:19  توسط مهسا | 

  

 

                یه روز وقتی به یه گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تمام وجودمو برداشت که شاید منم یه روزی از روی غرور مثل گل نیلوفر تنها بشم . گمان می کردم او از زیبایی بی نظیرش در مرداب به خود می نازد . بعد به سرعت از کنار مرداب رد می شدم. 

حالا که خودم شدم مرداب در جستجوی گل نیلوفری هستم که از تنهایی نمیرم  و حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست اون خودش رو وقف مرداب کرده تا مردابی که همه از آن می گریزند تنها نباشد!!!

 

 

 

مرا دریاب !!!!!!!

منم مرداب.....

زیر آوار خاک .......

آرزویم در دست باد

مرا بشناس !!!

منم فریاد ....

منم آوا .....

منم ،خردم، زیر حجم یاد

صدایم تنگ

گلویم لنگ.........

نگاهم بنگ ...

منم نیلوفری در دست مرداب

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 20:16  توسط مهسا | 

 

دریچه ها

ما دو دریچه روبه روی هم

 آگاه ز هر بگو مگوی هم.

هر روز سلام و پرسش و خنده،

هر روز قرار روز آینده ،

عمر آینه بهشت ، اما .... آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته است ،

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد ،

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 20:0  توسط مهسا | 

  

 

به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز ،

فروریخت پرها اما نکردیم پرواز،

 ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای !

ببخشای اگر ما صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم ،

ببخشای اگر روی پیراهن ما نشانی از سحر نیست ،

ببخشای مارا اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست .

نسیمی گیاه سحرگاه را ، در کمندی فکنده است وتا دشت بیداریش می کشاند .

و ما کمتر از آن نسیمیم ،

در آنسوی دیوار بمیریم،

ببخشای ای روشن عشق بر ما  ببخشای ،

به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز ،

فرریخت پرها نکردیم پرواز

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 19:1  توسط مهسا | 

تا چشم بر هم میزنیم آسمان رنگ خاک میگیرد وزمین رنگ شب ، با دستمان رنگ حسرت بر کتاب زندگی میکشیم آفتاب چادر شب بر سر میکند وشعرهایمان بی پایان میماند شمع وجودمان بی آنکه آتش در دل داشته باشد قطره قطره آب می شود و ذره ذره دود میشود و یک باره نیست می گردد کا ش در زیر نگاه خدا دفن میشدیم کاش در خاطر روزگار مبهم میشدیم کاش کسی آفرینش ما را منکر میشد این روزها برایمان واژه ی بیداری و مترادف بی خوابی است و خوابمان بوی مرگ می دهد به امید خواب بوییدن یک گل دیده بر هم میگذاریم و با لگدمال شدنش از خواب بیدار می شویم  کاش و ای کاش بیدار می شدیم از این خمار  هوای مسموم گورستان غفلت ! تا به کی کوری ! تا به کی مرداب ! تا به کی سیا هی !؟

و من میاندیشم که به کدامین گناه راه عروج را گم کرده ایم و گنج سعادت را به بهایی فروخته ایم ؟آخر چرا چشم ما در آسمان ستار های نمی جوید چرا راز گل سرخ را فراموش کرده ایم ؟ چرا در این بیابان وحشت به چاه آب مستی در افتا ده ایم و تشنگی آه.................؟

خدایا بالهایم را به من بازگردان تا به پله های ترقی پرواز کنیم به امید آن روز .

 

 

دوست نادیده ام همواره دوستت دارم و برایت از درگاه ایزد منان آرزوی توفیق و بهروزی دارم و منتظر نوشتاری از تو هستم تا شاید حالی از بپرسی .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 23:3  توسط مهسا | 

 

ریشه در خاک

تو از دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و

اشک من تو را بدرود خواهد گفت

نگاهت تلخ و افسرده است

دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده ست

غم این  نابسامانی همه توش و توانت را زتن برده ست

تو با خون و عرق ، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی

تو با دست تهی با آن همه تو فان بنیان کن در افتادی

تو را کوچیدن از این خاک دل بر کندن از جان است

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است

تو این ابر ظلمت گستر بی رحمم باران

تو را این خشکسالیهای پی در پی

تو را از نیمه برگشتن یاران

تو را تزویر غم خواران

زپاافکند،

تو را هنگامه شوم شغالان ،

بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد !

تو با پیشانی پاک نجیب خویش ،

که از آن سوی گندم زار

طلوع باشکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است :

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود و ،

اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکندست 

خواهی رفت

<